خرید بک لینک
عارف داد ميزنه و ميگه:"بدون،هر شب وقتي خوابي،هر دو پلكهات رو ميبوسم.."

بي هوا همديگه رو نگاه ميكنيم به همه ي لحظه هايي فكر ميكنم كه خودم رو ميزنم به خواب و تو پلكهام رو ميبوسي...چشمهات راست ميگن هنوز.....

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۴/۱۲/۲۴ساعت 15:10 توسط muddy |

برچسب: نویسنده: دانیال شریعتی تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 22:10

روز ِ نو

لابد اين روزها،روزهاي نويي هستند كه اجداد ما اين روزها را نوروز نامگذاري كرده اند.....با تمام وجود ميخواهم نوروز بودن را باور كنم و براي همه ي انسان هاي اطرافم كه نه بلكه همه ي انسان هاي باقي مانده بروي كره ي زمين روزي نو را آرزو كنم.....

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۵/۰۱/۰۲ساعت 16:44 توسط muddy |

برچسب: نویسنده: دانیال شریعتی تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 22:10

من همينم! خب!كمتر از پنج ساعت ديگه اولين سفر متاهلي انجام ميشه...متاهلي؟!!!!!!...يس!من با سين عزيز به عنوان همسر..به همراه دوستان..كمتر از دو ماه ميشه كه عقد كرديم...يادتونه كه اينجا چقدر از غم دوري يار حرف ميزدم؟....الان همسر هم شديم اما هنوزم گاهي فكر ميكنم كه آيا سين انتخاب درستي بوده؟..... خب را

برچسب: نویسنده: دانیال شریعتی تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 22:10

خوشبختي

من و سين و ا و آ در حال بحث كردن راجع به خرج و مخارج زندگي هستيم....سين ميگه:ازدواج خيلي خوبه!.....زندگيت هدف دار ميشه....مسايل ماليت رو مديريت ميكني....خودت رو جمع و جور ميكني....و....ميگم:خب!اين بُعد ماليِ زندگي ميشه...بُعد معنوي ِ زندگي چي؟....ميگه:معنوي؟؟....ميگم:اوهوم....ميگه:عاشقتم......

+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۵/۰۱/۱۴ساعت 23:0 توسط muddy

برچسب: نویسنده: دانیال شریعتی تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 22:10

درد ِ دل دم در واساده بوديم تا سين لباس راحتي هاش رو بياره....يهو شروع كرد...بي مقدمه....بي حرف ِ پس و پيش....گفت دلم عشق ميخاد...دلم لك زده واسه روزهايي كه نگرانش ميشدم....گفت به درد ِ هم نميخورديم اما دوستش داشتم...پرسيدم:دوستت داشت؟...جواب داد:ميگفت داره....گفت خسته شدم...از همه چيز...از نگرانيها

برچسب: نویسنده: دانیال شریعتی تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 22:10

برادر ِ جان...

رفتم از تووي اتاقش رختخواب بردارم..ميگه:خدا خيلي خوووبه...ميگم:قطعاً،حالا چي شده نصف شبي؟...ميگه:يه شبهايي آرزوم بود كه اجازه داشته باشم ستاره ها رو ببينم اما حالا هر وقت كه بخوام،ميتونم ساعت ها ستاره ها رو تماشا كنم....زير لب ميگم:مرسي رفيق...در حالي كه نميدونم گريه كنم يا بخندم....

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۵/۰۲/۲۱ساعت 3:10 توسط muddy |

برچسب: نویسنده: دانیال شریعتی تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 22:10

اين روزها مرز بين خنده هاي از ته دلم و گريه هاي پر از مصيبتم چند صدم ثانيه ست.....پ.ريودم نيستم.....!!!!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۵/۰۳/۰۶ساعت 13:33 توسط muddy |

برچسب: نویسنده: دانیال شریعتی تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 22:10

زندگي مشترك...

يكي از سخت ترين مراحل و مسئوليت هاي زندگي هر انساني امتداد دادن رابطه ي مشترك با كيفيت شروع اون رابطه هست..هر كسي هم ميگه چيزي غير از اينه فقط و فقط زر ميزنه....حالا مشكلات مالي و بي پولي و هزارتا كوفت و زهرمار ديگه هم به قوت خود باقي ميباشند،دمشون هم گرم....

+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۵/۰۳/۲۳ساعت 3:13 توسط muddy |

برچسب: نویسنده: دانیال شریعتی تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 22:10

سلام،فكر ميكنيد هنوزم كسي اينجا رو ميخونه؟...مهم نيست....اينجا هنوز يه جاي امنه واسه يه عالمه حرفهاي من...پس زنده باد اينجا....من و سين حدود سه ماه پيش يك كارگاه كيك و شيريني پزي تاسيس كرديم،واژه ي تاسيس رو استفاده كردم چون قسم خوردم يه روزي بشه كارخونه...اگه هم شما و دنيا گوشه هاي دلتون ميخندين به

برچسب: نویسنده: دانیال شریعتی تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 22:10

خیلی وقته اینجا حرفی نزدم...خیلی وقته که تووی دفترم هم حرفی نزدم....خیلی وقت بود که پیش سین هم حرفی نزده بودم که تهش شد اون همه فاجعه و قرص و هزارتا داستانی که شاید یه روزی اینجا بگم....سین من رو قسم داده که تو رو خدا حرف بزن...نذار هیچی بمونه تووی ذهنت و هی بچرخه و بچرخه....اومدم اینجا که بگم هیچ و

برچسب: نویسنده: دانیال شریعتی تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 22:10

صفحه بندی